تبلیغات
خلوتگاه عاشقانه - مطالب اسفند 1394

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ...


ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﯼ ﺳﺎﻝ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﻣﯿﺰﻧﻢ .......
ﭼﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﻧﺪ .......
ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺪ
ﻭﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﮐﻪ ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﺵ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯿﺒﺮﺩ .......
ﭼﻪ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﻢ ﺭﺍ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﻓﺮﺳﻮﺩ .......
ﭼﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺑﺮﻟﺒﺎﻧﻢ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪ ......
ﭼﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﮔﺮﻡ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭼﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ......
ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﮐﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭﺷﺪ ﻭ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﮐﻪ ﻓﮑﺮﻡ ﺭﺍ ﭘﺮﮐﺮﺩﻭ ﻧﺸﺪ .......
ﭼﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﮐﻪ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ ﻭ ﭼﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺸﺎﻥ .......
ﻭﭼﻪ .......
ﻭ ﺳﻬﻢ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ .......
ﮐﺎﺵ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺧﺪﺍ ......
ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﻮﺩ .....




[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ روشا ]

دل فاطمه ...غرور علی ...

 

 


فدک را غصب کردند ... حق مادر بود ...
ولایت و خلافت هم که حق پدر ...
بریدند و دوختند ...
گرفتند و بردند ...
اما ؛
اوج مصیبت اینجا نبود ...
مادرم دختر پیامبر بود و احترامش واجب ... از آن مهم تر اینکه داغدار بود و زخمش تازه ... تازه ی تازه ... آن هم چه زخمی ...
نا نجیب ها اما هر چه توانستند روی زخمش نمک پاشیدند ... همان ها که نمک سفره ی شان را هم از پدر فاطمه داشتند ...نمک پاشیدند به زخمش با حرف ها ... دست ها ... تازیانه ها... با غلاف هایشان ... و آخر سر ...با خنده هایشان ...
سخت ست ولی اوج روضه این هم نبود ...
خانه را آتش زدند ...مادرم را هم ..
در را لگد کردند ... مادرم را هم ...
بغض علی را شکستند ... مادرم را هم ...
دستانش را بستند ... راه گلوی مادرم را هم ...
ریختند و زدند و بستند و شکستند ... مادرم را هم ... مادرم راهم ... مادرم را هم ...
چادر مادرم خاکی شد و خودش خاکی تر ...
روضه سنگین شده؛ آری ... اما اوج مصیبت حتی اینجا هم نیست...
سپر مادر شدم که سیلی نخورد ... قدم نرسید و نشد ...
خواستم نگذارم بازویش کبود شود ... دستم نرسید و نشد ...
گفتم جلوی شکستن پهلویش را بگیرم ... نشد که نشد ...
نشد ...
و باورتان نمی شود اگر بگویم حتی اوج مصیبت اینها هم نبودند ...
.
اوج مصیبت؛
فقط یک "آن" بود ... یک لحظه ...
وقتی،
میان آن همه ازدحام...
چشم در چشم شدند؛
زهرا و علی ،
زهرا روی زمین ...
و دست علی بسته ...
همین "آن"
شکست؛
دل فاطمه ...غرور علی ...





[ یکشنبه 23 اسفند 1394 ] [ 09:48 ق.ظ ] [ روشا ]

من کجا؟ عاشقـی کجا!!!

 


درونم غوغاست...
شهری به این بزرگی،
زیر آسمان بزرگ...
پیاده میروم !!!
كفش هایم خسته اند، 
 کفشهایم را نمیــخواهم!
پا برهنـه میــروم...
تا در حـریم تنهایـی خــود...
 با نگاه به تاولهای پایم عبـرت بگیرم!
من کجا؟
عاشقـی کجا!!!



[ جمعه 7 اسفند 1394 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ روشا ]